ماییم و نوای بی نوایی.............................بسم الله اگر حریف مایی

مهتاب...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-10:42 ب.ظ

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند .

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند.

دستها می سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم

که به در کس آید

در و دیئار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در ، می گوید با خود :

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.





_-_نظرات_-_() 

او که رفت باید می رفت...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-08:13 ب.ظ

او که رفت بایدمیرفت.نوشته شده توسط امین آزاد

شیارهای لاجوردی ذهن

ودهکده ی کلبه های جنگلی.

براده  های زنگ زده ی خواب من درحنجره ی واژگون کاغذ.

رویای جنگل.

پل شیشه ای کودکانه به بلوغ ارغوانی پنجره.

ظهورچشمهای نیلی خدادرآمیزش آسمان ودریا.

حس شعری مبهم.

شاعری که شعرهایش درمن آبستن شد.

اوکه رفت بایدمیرفت.

آن که رفت پیش خدامقدس رفت.

آن که رفت سوی عشق تازه تربیهوده رفت.

لایق نبود.

آن که دل بست به دریای چشمهای من دل به سراب بست

وچه تشنه.

آن که رودخانه ی قلبم رافهمیددریایی شد.

شبهای آغشته به الکل.

آرامبخش.

مخدر.

اوکه رفت بایدمیرفت.

هرچندبیهوده.

هرچندهرز.

بایدمیرفت.





_-_نظرات_-_() 

ساعت عاشق شدن...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-06:50 ب.ظ

دوباره ماهی سرخ

دوباره آبی آب

دوباره عیدی من

غزل های ترد ناب

دوباره دست های تو

سفره هفت سین من

وقت تحویل بهار

ساعت عاشق شدن

ما باید دوباره بچگی کنیم

سبزی بهار و زندگی کنیم

دوباره مادربزرگ

رخت نو ، سوزن زده

تخم رنگی هم

از قفس در اومده

ساز پر ناز تو کو؟

نت به نت از ما بگو

از ترانه چکه کن

در بهار شست و شو

قصه دوباره ها

سکه ای به نام ما

دوباره شهزاده ای

عاشق مرد گدا

دوباره لمس علف

عطر زاییدن گل

دوباره رنگین کمون

روی تنهایی پل

دوباره قایم موشک

سر چهارراه شلوغ

دوباره عید دیدنی

از غزل های "فروغ"

ما باید دوباره بچگی کنیم

سبزی بهار و زندگی کنیم





_-_نظرات_-_() 

آیینه شهر کوران...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-05:36 ب.ظ

آینه هستم درشهرکورها.

درجایی که روشندلان بینایند.

آبگینه ای که هرگزدروغ نمیگوید.

دراجتماعی که همه خاکستری میبینند

آبی نوشتن درشوره زارخواب دریامیشود.

نه بومی مانده

نه گنجشککی

نه حوض نقاشی.

بعدازپدرهیچکس مردنشد.

اگرشدمردنماند.

بانگاه کردن به دریاچه هرگزتشنگی نمیمیرد.

بادریاشدن

باباریدن

به یادسالهای کویرباش.

دستهایم خورشیدرافهمید.

گرم

                   گرم

                                     گرم.

فقط خورشیدشدن ارضایم میکند.

چیک

                 چیک

                              چیک

باران باران باران.

پشت معبرباغ

پشت پرچین شالیزار

پشت بیداری شبنم

به اندازه ی مامابودیم.

مااگرماباشیم

مااگرآدم باشیم

مااگرباهم باشیم

مارامیفهمیم.

مارامیفهمیم. 





_-_نظرات_-_() 

افق روشن...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-03:32 ب.ظ

روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

 

روزی كه كمترین سرود

                      بوسه است

و هر انسان

 برای هر انسان

برادری ست .

روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ایست

و قلب

برای زندگی بس است.

 

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی . 

روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم. 

روزی كه هر حرف ترانه ایست

تا كمترین سرود بوسه باشد .

  

روزی كه تو بیایی ، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یكسان شود .

روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم...

 

و من آنروز را انتظار می كشم

حتی روزی

كه دیگر

نباشم .

 





_-_نظرات_-_() 

زمستان...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-10:49 ق.ظ

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک.

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم ، من ، میهمان هر شبت ،لولی وش مغموم

منم ، من ، سنگ تیپا خورده رنجور

منم ، دشنام پست آ فرینش ، نغمه ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا ! گوش سرما برده است ، این یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تلگ میدان ، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،

نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبارآلوده مهر و ماه ،

زمستان است...





_-_نظرات_-_() 

آرزوی بهار...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-09:26 ق.ظ

در گذرگاهی چنین باریک

در شبی این گونه دل افسرده و تاریک

کز هزاران غنچه لب بسته امید

جز گل یخ هیچ گل در برف و در سرما نمی روید

من چه گویم تا پذیرای کسان گردد

من چه آرم تا پسند بلبلان گردد

من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت

من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت

با قیام سبزه ها از خاک

با طلوع چشمه ها از سنگ

با سلام دلپذیر صبح

با گریز ابر خشم آهنگ

سینه ام را باز خواهم کرد

همره بال پرستو ها

عطر پنهان مانده اندیشه هایم را

باز در پرواز خواهم کرد.

گر بهار آید

گر بهار آرزو روزی بع بار آید

این زمین های سراسر لوت

لاغ خواهد شد

سینه این تپه های سنگ

از لهیب لاله ها پر داغ خواهد شد.

آه اکنون دست من خالی است

بر فراز سینه ام جز بته هایی از گل یخ نیست

گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهید

دور از لبخند گرم چشمه خورشید

من به این نازک نهال زردگونه بسته ام امید.

هست گلهایی در این گلشن که از سرما نمی میرد

وندر ین تاریک شب تا صبح

عطر صحراگسترش را از مشام ما نمی گیرد.





_-_نظرات_-_() 

چه کسی کشت مرا...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-12:56 ق.ظ

همه با آینه گفتم ، آری

همه با آینه گفتم ، که خموشانه مرا می پایید ،

گفتم ای آینه با من تو بگو

چه کسی بال خیالم را چید ؟

چه کسی صندوق جادویی اندیشه من غارت کرد؟

چه کسی خرمن رویایی گل های مرا داد به باد؟

سر انگشت بر آیینه نهادم پرسان :

چه کس آخر چه کسی کشت مرا

که نه دستی به مدد از سوی یاری برخاست

نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟!

آینه

اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب

بی صدا بر دلم انگشت نهاد.





_-_نظرات_-_() 

زمستان...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-11:45 ب.ظ

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک.

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم ، من ، میهمان هر شبت ،لولی وش مغموم

منم ، من ، سنگ تیپا خورده رنجور

منم ، دشنام پست آ فرینش ، نغمه ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا ! گوش سرما برده است ، این یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تلگ میدان ، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،

نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبارآلوده مهر و ماه ،

زمستان است...





_-_نظرات_-_() 

سپیده من...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-11:08 ب.ظ

سپیده ی من.امین آزاد

به چیدن گندمیهای تنت می آیم باآذرکهای بوسه.

شبی راباتوالوان خواهم کردتابیداری خیس دهکده.

ازلبخنده های شعرتوتاهجاهای چشم من پلی میبافم به رنگ نیلوفرهای آبی.

باسکوت توآبستن رضایت میشوم حتی اگرجواب نادانیهای عشقم خاموشی باشد.

ازتوسرودن سقف نداردهمچوچهاردیواری اتاق من.

تورادرقصه های مادربزرگ شنیده بودم.

دربیداری شکوفه های آلوچه خوابهایت رابارهامرورکرده ام

 وهمه راچشم بسته امتحان میدهم.

باغهای شفاف گیلاس بعدازبلوغ گردوها

دانه های توت راازچهره ی کوچه باغ برمیچینند

تاشیشه ی نازک آمدنت ترک برندارد.

به خودم قول داده ام که به یاسهای وحشی باغچه ات دست نزنم

تاهمیشه برای من بکربمانی.

رازخوابیدن باتورابه هیچ قاصدکی نخواهم گفت ازهراس بادهای سخن چین.

وقتی ازلمس زنانگیهای توفارغ میشوم

حس شعری کال رهایم نمیکند.

آخرتوهمچودریادرهیچ شعری جانمیشوی.

سپیده ی من بیاتاباآمدنت مرده شبهایم رازنده داری کنی.

مراهم درشعرهایت جاری کن

تاباهم پروازکنیم به ماورای خدا.





_-_نظرات_-_() 

بهار را باور کن...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-09:21 ب.ظ

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شدست

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل بدامن کرده است

باز کن پنجره ها را ایدوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شبهای بلند ،

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد !

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را ...

                    و بهاران را باور کن !





_-_نظرات_-_() 

جای من...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-06:40 ب.ظ

جای من خالی است

جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

                      جای من در زندگی خالی است





_-_نظرات_-_() 

می شود...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-05:28 ب.ظ

می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجویی داشت

                    در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

                   در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟!

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

                   من بهار دیگری را دوست می دارم





_-_نظرات_-_() 

جای من...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-02:17 ب.ظ

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!





_-_نظرات_-_() 

من یک روستایی هستم...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-12:30 ب.ظ

ماه امشب عروس میشود.
نارنجزارهاپشت معبرسفیدروددیوانه میکنندشبگردهای بهاری را
تخت سنگ یادگاری هاامشب دلش برای تن نوشته هایش کوچک شده.
تن لخت شالیزارتشنه ی دل آوازهای دخترکان خواب شالیهاراچرت میزند.
غورباقه های آوازه خوان ترانه ای مبهم رازمزمه میکنند.
نسیم اردیبهشت که میان سبزینه های برگهاطنازی میکند
رازی دردل دارد.
من هم دربغچه ام رازی دارم.
ابرمهربان باریدوباغ چای پریچینهاراسبزکرد.
لیلاکوه لمسهای عشق ممنوعه راخوب به خاطردارد.
دلم میخواهدآنقدرقدبکشم تاخداراکه ازدیلمان هم بلندتراست لمس کنم.
ازمرگ تن نمیهراسم چون پروازمرغان هوایی رابارهادیده ام.
رویای خیس شبنم برتجلی نرگسهای مادربزرگ
تجسم جوانی پدرراروی پرده ای ازشکوفه های آلوچه نقاشی میکند.
سادگیهای روستا که باهیچ ثروتی تصاحب نمیشود.
نیلوفرونیلوفرکه درهیچ شعری جانمیشود.
دلم برای دریاوعطرماهیهاتنگ شده.
شهربرایم چیزبهتری نداشت.
من یک روستایی هستم.
ساده
ساده
ساده.





_-_نظرات_-_() 

مهربانی را بیاموزیم...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-12:14 ب.ظ

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

                     - آشناتر شد

سایبان از بید مجنون ،

                     - روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

                      می شود در معنی یک گل شناور شد

 

مهربانی را بیاموزیم

موسم نیلوفران در پشت در مانده است

موسم نیلوفران یعنی که باران هست

                      یعنی یک نفر آبی است 

موسم نیلوفران یعنی

                      یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی

                      می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آیینه ها آمیخت

                      با نگاهی

                      با نفس های نگاهی

                      می شود سرشار -

                      - از رازی بهاری شد

دست های خسته ای پیچیده با حسرت

چشم هایی مانده با دیوار رویاروی

                    چشمها را می شود پرسید

آسمان را می شود پاشید

می شود از چشمهایش ...

                     چشمها را می شود آموخت

می شود برخاست

می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد

می شود دل را فراهم کرد

می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد





_-_نظرات_-_() 

.

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 14 بهمن 1389-10:25 ب.ظ





نظرات() 

کاش...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 14 بهمن 1389-09:24 ب.ظ



كاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

كاش می شد دفتر تقدیر عشق

حرفی از یك روز بارانی نداشت

كاش می شد راه سخت عشق را

بی خطر پیمود و قربانی نداشت





نظرات() 

خریدار عشق

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 14 بهمن 1389-05:22 ب.ظ


خواهم خریدارم شوی تا منم خریدارت شوم

        از جان ودل یارم شوی تامن عاشق زارت شوم

                          من نهان چون دیگران بازیچه بازیگران

                                      اول بدست آورم تو را دوم گرفتارت شوم

عاشقی درمان ندارد محبت از درمان مکن

        زندگی را پیش چشم چوشنم گریان مکن

                         شمع سوزان توام اینگونه خاموشم مکن

                                    در کنارت نیستم اما فراموشم مکن

 





نظرات() 

عشق یعنی...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 14 بهمن 1389-05:18 ب.ظ

 

عشق یعنی با غم الفت داشتن

        سوختن با درد نسبت داشتن                  

                عشق دریک جمله یعنی انتظار

                        انتظار روز رجـــعت داشتن

                                عشق یعنی مستی و دیوانگی

                                        عشق یعنی در جهان بیگانگی 

                                                عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

                                                        عشق یعنی سجده ها با چشمان تر

                                                                 عشق یعنی سر به در آویختن

                                                      عشق یعنی اشک حسرت ریختن           

                                                عشق یعنی در جهان رسوا شدن       

                                        عشق یعنی مست و بی پروا شدن

                                عشق یعنی سوختن یا ساختــن  

                        عشق یعنی زندگی را باختن

               عشق یعنی انتـــظار و انتـــظار

        عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی دیـده بر در دوختـن 

        عشق یعنی در فراقش سوختن

               عشق یعنی لحظه های التهاب

                        عشق یعنی لحظه های ناب ناب

                                عشق یعنی با پرستو پر زدن  

                                         عشق یعنی آب بر آذر زدن

                                                عشق یعنی سوز نی آه شبان 

                                                        عشق یعنی معنی رنگین کمان

                                                                عشق یعنی با گلی گفتن سخن

                                                        عشق یعنی خون لاله بر چمن

                                                عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

                                         عشق یعنی رسم و دل برهم زدن    

                                عشق یعنی یک تیمم یک نماز       

                        عشق یعنی عالمی راز و نیاز       

               عشق یعنی چون محمد پا به راه        

        عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه  

عشق یعنی بیستون کندن به دست    

        عشق یعنی زاهد اما بت پرست    

                عشق یعنی همچومن شیدا شدن

                         عشق یعنی قلــه و دریا شدن 

                                عشق یعنی یک شقایق غرق خون        

                                          عشق یعنی درد ومحنت دردرون

                                                عشق یعنی یک تبلور یک سرود  

                                                        عشق یعنی یک سلام و یک درود     

                                                                 عشق یعنی جام لبریز از شراب

                                                        عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

                                                عشق یعنی حسرت شبهای گرم

                                          عشق یعنی یاد یک رویای نرم

                                عشق یعنی غرقه گشتن در سراب

                         عشق یعنی حلقه های بی حساب

                عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت

        عشق یعنی آخــرخط بهـشــت   

عشق یعنی گم شدن در لحظه ها

        عشق یعنی آبـی بی انتـــها  

                عشق یعنی زرد تنها و غریب 

                         عشق یعنی سرخی ظاهر فریب

                                عشق یعنی تکیه بر بازوی باد

                                           عشق یعنی حسرتت پاینده باد

                                                 عشق یعنی هرزمان تنها شنیدن نام او

                                                        عشق یعنی هرچه گفتن هرچه کردن بهراو





نظرات() 

نتوانستم

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 14 بهمن 1389-05:16 ب.ظ



وقتی با تو آشنا شدم؛ درخت مهربانیت آنقدر بلند بود 

که هرچه بالا رفتم آخرش را ندیدم. 

معجون زیبایت آنقدر شیرین بود که هر چه نوشیدم نتوانستم 

تمامش کنم. 

و دریای عشقت آنقدر وسیع بود 

که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببینم 

و سرانجام در آن غرق شدم.... 
  



نظرات() 

تولد...

نوشته شده توسط :محسن .
سه شنبه 12 بهمن 1389-01:03 ق.ظ

برای وصف مهربانی ات
واژه ها
در حریم ذهنم
به تفکر نشسته اند.

کاغذ های تصورم
با حجم خالی
می دوند

اشعار نابالغ ام
در برابر
فهم کلامت
به زانوی خود
بوسه می زنند.

باید
لحظه ی آغاز حضورت را
هنگام
چکیدن ذوق جوانم
در حاشیه ی معتدل
نوازش هایت
جشن بگیرم.




_-_نظرات_-_() 

قسم...

نوشته شده توسط :محسن .
سه شنبه 12 بهمن 1389-12:55 ق.ظ

قسم
قسم به ماه و خورشید
به درخشندگی ستاره ها...
هراس از دست دادنت خواب را دزدیده!...
رنج و عذاب را افزایش ،
امید را کم...!
پس می روم به انتظار مرگ!
به انتظار چیزی که مال من است و ...
دور از من!
تو را می گویم!
عشق تو سهم اندک من از
زندگی ست!...
از زندگی رو به زوالم...!




_-_نظرات_-_() 

نگاه خیس...

نوشته شده توسط :محسن .
دوشنبه 11 بهمن 1389-11:53 ب.ظ

حسرت به دلم ماند
که در چشم هایم
خیره بمانی

می ترسم پلک های خیسم
برای همیشه
آرزوی تماشای مردمکان آبی ات
را به دلم بگذارند!

پلک هایی که در آغوش هم مرده اند!

و هرگز نبینم نگاه معصومانه ات
را در نگاهم
من هیچگاه تمام رخ تو را ندیدم!!




_-_نظرات_-_() 

هنوز شقایق هست...

نوشته شده توسط :محسن .
دوشنبه 11 بهمن 1389-10:13 ب.ظ

از دور دست بشریت امده ام
عشق را در موزه ای دیدم
به نام مجنون ثبت شده
لبخند را کودکی صادقانه معنا کرد
فقرمیان کتابهای خاک گرفته پرسه میزد
و جوانی در قاب چهره اش سیگار میکشید
پشت چراغ قرمز دخترکی قلبش را به حراج گذاشته بود
وبا ترمز مرد از چراغ قرمز گذشت
مادری در زنبیل خریدش عشق به خانه میبرد
و مرد کور با صدای سازش
زیر سنگینی نگاه عابران فریاد میزد
به یاد سهراب افتادم
سراغش را از مرد گلفروشی گرفتم
و شاخه ای شقایق مهمانم کرد




_-_نظرات_-_() 

بهار نو رسیده...

نوشته شده توسط :محسن .
دوشنبه 11 بهمن 1389-09:05 ب.ظ

بهاری که خزانش در پی است
هم چون شکوفه ی سرخ گیلاسی است
که به تشویش بر چیده شدن
خود را به دامان بادها می سپارد.

آن نورسیده بهارم من
-تن به خزان داده-
بی آن که رویای باروری را
در ذهنم
گردن فراز کرده باشم




_-_نظرات_-_() 

بابادک...

نوشته شده توسط :محسن .
دوشنبه 11 بهمن 1389-06:39 ب.ظ

من به کودکی ام بازگشته ام
با قد و قواره ی شعور بیست و چند سالگی ام
و آنچنان مست از هوا کردن دلم
به سمت نگاهت
که دست عشق
گره سرنخش به انگشتانت
روز به روز محکم تر می کند.





_-_نظرات_-_() 

خواب زمستانی...

نوشته شده توسط :محسن .
دوشنبه 11 بهمن 1389-05:33 ب.ظ

آی گنجشک ها بازیگوش!
چه بی خیال و رها!
بر نازک ترین
و بلندترین شاخه ها
بی هیچ اندیشه و هراسی
یک لحظه می نشینید
قبل از آنکه
دست های خشک و چرو کیده ی درخت
باور کند لمس پاهای کوچک تان را
باز زود برمی خیزید
.........
جیک جیک ها و
پریدن های پی در پی تان،
آشفت خواب زمستانی او را
آه! طفلکی داشت ذوق می کرد
به خاطر شنیدن صدای پای زندگی
داشت خواب بهار را می دید،
که با لبخندی دلبرانه،
برایش سوغات آورده بود
لباسی سراسر سبزی
لباسی از جنس شکوفه
.............................
حالا دیگر
خوابی نیست
اوست و دشتی،
ساکت و،
سپید و،
سرد،
و کوهی عبوس
سیاه وسپید ،
برابرش، نشسته رو در رو،
و دست هایی خاکی
خالی و،
خشک
....................
آی گنجشک های بازیگوش!
سبک سری کمتر،
کمی آرام تر آخر،
درخت هنوز
خوابش می آید،
با خمیازه های زمین،
چرت گرفته چشمانش را
و هنوز می اندیشد
که بهار می آید،
با لبخندی دلبرانه
برایش سوغات می آورد
لباسی سراسر سبزی،
و لباسی از جنس شکوفه
......
آی گنجشک های بازیگوش!
کمی آرامتر
بگذارید تا با لالایی های زمین
به خوابی عمیق
باز رود
شاید دوباره
بهار بیاید و......




_-_نظرات_-_() 

صدای باران...

نوشته شده توسط :محسن .
دوشنبه 11 بهمن 1389-11:29 ق.ظ

صدای شر شر باران می آید
تا همه چیز را بشوید
روی تاقچه پنجره اتاقم
گل شمعدانی به گلدانی نشسته
سرخی گل شمعدانی
چو سرخی عشق منست
آب زلال باران
به پاکی عشق منست
به درون باران می روم
چهره به طرفش می گیرم
باران بارید بر سرم
اب باران از ان چکید
قلبم در سینه برایت طپید
در آتش عشق تو شعله بر کشید
می اندیشم که کاش قلبم بیرون بود
تا که باران
شعله ها یش خاموش می نمود .




_-_نظرات_-_() 

کُلفَتِ کوچک و ناز دل اینجا نیز اشکی جا گذاشته بود...

نوشته شده توسط :محسن .
دوشنبه 11 بهمن 1389-12:15 ق.ظ

سکوتی بود پُر از شِکوه های خاموش
پُر از ناله های بادِ فراموش
پُر از بغضی غریب و نشکفته
پُر از سازهای نیِ کم فروش
نیستان در سکوتِ نور بود
و بغضی سنگین گلویش را سنگینی می کرد
باد با ترانه ی سرد و غمگینی
همراه جیر جیر تکه چوبی شکسته
کنار برکه ی حوادثی بی رمق
بدن کم جان نیستان را می لرزاند
گیسوان ماه
پریشان شانه های نمناک یک ترانه بود
و ستارگان قشنگ
در این آواره گی
گمشده ی آرامشِ یک پروانه بود
کوچه ای پایین تر از آفتاب
کنار همان تنگه
و کوچه ی بن بست کهکشان
ستاره ای ناآشنا
بوی عجیبی از یاسهای فرشته می داد
چشمِ نیستان خموش بود
گرازگاهی پلکی سنگین می زد و
زمزمه ای حاکی از سنگینی غم
لبان بی رنگش را می جنباند
کُلفَت کوچک و نازِ دل
اشک می فرروخت
گاهی هم که رگی از دل شکستگی می دید
بی صدا اشکی جا می گذاشت
دل نیستان تنگ بود
و روحش منگِ منگ
هیچ کس با این دل و روح
ساز نمی کرد هماهنگ
آرامشی عجیب بود سراسر تابهایِ ناموزونِ برگ
در این هم همه و جنبش بی حاصل برکه
صدای بومی پیر
شب را معنا می پاشید
نیستان نگاهش مرده بود
خسی اگر باد می بُرد
پلکش بی حال می شد
برگی اگر می افتاد
زمزمه ای نامعلوم جوابش می شد
امشب خبری از فرشته نبود
خبری از یاسهای فرشته
امشب ساز و صدایی از نی نبود
خبری از جیرجیرک کوچک خیال
خبری از ساکِ کوچکِ سازهای نی نبود
امشب نیستان تنها بود
نگاهش شِکوه ای ژولیده از حرفهای نگفته
شکایتی از آه سینه های نشکافته
دست سرد و غمین باد
مژه های نیستان را آبی زد و نمناک کرد
کلفَت کوچک و ناز دل
اینجا نیز اشکی جا گذاشته بود

نیستان دلش شکسته بود!!!




_-_نظرات_-_() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic