ماییم و نوای بی نوایی.............................بسم الله اگر حریف مایی

مهتاب...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-10:42 ب.ظ

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند .

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند.

دستها می سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم

که به در کس آید

در و دیئار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در ، می گوید با خود :

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.





_-_نظرات_-_() 

او که رفت باید می رفت...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-08:13 ب.ظ

او که رفت بایدمیرفت.نوشته شده توسط امین آزاد

شیارهای لاجوردی ذهن

ودهکده ی کلبه های جنگلی.

براده  های زنگ زده ی خواب من درحنجره ی واژگون کاغذ.

رویای جنگل.

پل شیشه ای کودکانه به بلوغ ارغوانی پنجره.

ظهورچشمهای نیلی خدادرآمیزش آسمان ودریا.

حس شعری مبهم.

شاعری که شعرهایش درمن آبستن شد.

اوکه رفت بایدمیرفت.

آن که رفت پیش خدامقدس رفت.

آن که رفت سوی عشق تازه تربیهوده رفت.

لایق نبود.

آن که دل بست به دریای چشمهای من دل به سراب بست

وچه تشنه.

آن که رودخانه ی قلبم رافهمیددریایی شد.

شبهای آغشته به الکل.

آرامبخش.

مخدر.

اوکه رفت بایدمیرفت.

هرچندبیهوده.

هرچندهرز.

بایدمیرفت.





_-_نظرات_-_() 

ساعت عاشق شدن...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-06:50 ب.ظ

دوباره ماهی سرخ

دوباره آبی آب

دوباره عیدی من

غزل های ترد ناب

دوباره دست های تو

سفره هفت سین من

وقت تحویل بهار

ساعت عاشق شدن

ما باید دوباره بچگی کنیم

سبزی بهار و زندگی کنیم

دوباره مادربزرگ

رخت نو ، سوزن زده

تخم رنگی هم

از قفس در اومده

ساز پر ناز تو کو؟

نت به نت از ما بگو

از ترانه چکه کن

در بهار شست و شو

قصه دوباره ها

سکه ای به نام ما

دوباره شهزاده ای

عاشق مرد گدا

دوباره لمس علف

عطر زاییدن گل

دوباره رنگین کمون

روی تنهایی پل

دوباره قایم موشک

سر چهارراه شلوغ

دوباره عید دیدنی

از غزل های "فروغ"

ما باید دوباره بچگی کنیم

سبزی بهار و زندگی کنیم





_-_نظرات_-_() 

آیینه شهر کوران...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-05:36 ب.ظ

آینه هستم درشهرکورها.

درجایی که روشندلان بینایند.

آبگینه ای که هرگزدروغ نمیگوید.

دراجتماعی که همه خاکستری میبینند

آبی نوشتن درشوره زارخواب دریامیشود.

نه بومی مانده

نه گنجشککی

نه حوض نقاشی.

بعدازپدرهیچکس مردنشد.

اگرشدمردنماند.

بانگاه کردن به دریاچه هرگزتشنگی نمیمیرد.

بادریاشدن

باباریدن

به یادسالهای کویرباش.

دستهایم خورشیدرافهمید.

گرم

                   گرم

                                     گرم.

فقط خورشیدشدن ارضایم میکند.

چیک

                 چیک

                              چیک

باران باران باران.

پشت معبرباغ

پشت پرچین شالیزار

پشت بیداری شبنم

به اندازه ی مامابودیم.

مااگرماباشیم

مااگرآدم باشیم

مااگرباهم باشیم

مارامیفهمیم.

مارامیفهمیم. 





_-_نظرات_-_() 

افق روشن...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-03:32 ب.ظ

روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

 

روزی كه كمترین سرود

                      بوسه است

و هر انسان

 برای هر انسان

برادری ست .

روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ایست

و قلب

برای زندگی بس است.

 

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی . 

روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم. 

روزی كه هر حرف ترانه ایست

تا كمترین سرود بوسه باشد .

  

روزی كه تو بیایی ، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یكسان شود .

روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم...

 

و من آنروز را انتظار می كشم

حتی روزی

كه دیگر

نباشم .

 





_-_نظرات_-_() 

زمستان...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-10:49 ق.ظ

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک.

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم ، من ، میهمان هر شبت ،لولی وش مغموم

منم ، من ، سنگ تیپا خورده رنجور

منم ، دشنام پست آ فرینش ، نغمه ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا ! گوش سرما برده است ، این یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تلگ میدان ، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،

نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبارآلوده مهر و ماه ،

زمستان است...





_-_نظرات_-_() 

آرزوی بهار...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-09:26 ق.ظ

در گذرگاهی چنین باریک

در شبی این گونه دل افسرده و تاریک

کز هزاران غنچه لب بسته امید

جز گل یخ هیچ گل در برف و در سرما نمی روید

من چه گویم تا پذیرای کسان گردد

من چه آرم تا پسند بلبلان گردد

من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت

من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت

با قیام سبزه ها از خاک

با طلوع چشمه ها از سنگ

با سلام دلپذیر صبح

با گریز ابر خشم آهنگ

سینه ام را باز خواهم کرد

همره بال پرستو ها

عطر پنهان مانده اندیشه هایم را

باز در پرواز خواهم کرد.

گر بهار آید

گر بهار آرزو روزی بع بار آید

این زمین های سراسر لوت

لاغ خواهد شد

سینه این تپه های سنگ

از لهیب لاله ها پر داغ خواهد شد.

آه اکنون دست من خالی است

بر فراز سینه ام جز بته هایی از گل یخ نیست

گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهید

دور از لبخند گرم چشمه خورشید

من به این نازک نهال زردگونه بسته ام امید.

هست گلهایی در این گلشن که از سرما نمی میرد

وندر ین تاریک شب تا صبح

عطر صحراگسترش را از مشام ما نمی گیرد.





_-_نظرات_-_() 

چه کسی کشت مرا...

نوشته شده توسط :محسن .
جمعه 29 بهمن 1389-12:56 ق.ظ

همه با آینه گفتم ، آری

همه با آینه گفتم ، که خموشانه مرا می پایید ،

گفتم ای آینه با من تو بگو

چه کسی بال خیالم را چید ؟

چه کسی صندوق جادویی اندیشه من غارت کرد؟

چه کسی خرمن رویایی گل های مرا داد به باد؟

سر انگشت بر آیینه نهادم پرسان :

چه کس آخر چه کسی کشت مرا

که نه دستی به مدد از سوی یاری برخاست

نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟!

آینه

اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب

بی صدا بر دلم انگشت نهاد.





_-_نظرات_-_() 

زمستان...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-11:45 ب.ظ

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک.

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم ، من ، میهمان هر شبت ،لولی وش مغموم

منم ، من ، سنگ تیپا خورده رنجور

منم ، دشنام پست آ فرینش ، نغمه ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا ! گوش سرما برده است ، این یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تلگ میدان ، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،

نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبارآلوده مهر و ماه ،

زمستان است...





_-_نظرات_-_() 

سپیده من...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-11:08 ب.ظ

سپیده ی من.امین آزاد

به چیدن گندمیهای تنت می آیم باآذرکهای بوسه.

شبی راباتوالوان خواهم کردتابیداری خیس دهکده.

ازلبخنده های شعرتوتاهجاهای چشم من پلی میبافم به رنگ نیلوفرهای آبی.

باسکوت توآبستن رضایت میشوم حتی اگرجواب نادانیهای عشقم خاموشی باشد.

ازتوسرودن سقف نداردهمچوچهاردیواری اتاق من.

تورادرقصه های مادربزرگ شنیده بودم.

دربیداری شکوفه های آلوچه خوابهایت رابارهامرورکرده ام

 وهمه راچشم بسته امتحان میدهم.

باغهای شفاف گیلاس بعدازبلوغ گردوها

دانه های توت راازچهره ی کوچه باغ برمیچینند

تاشیشه ی نازک آمدنت ترک برندارد.

به خودم قول داده ام که به یاسهای وحشی باغچه ات دست نزنم

تاهمیشه برای من بکربمانی.

رازخوابیدن باتورابه هیچ قاصدکی نخواهم گفت ازهراس بادهای سخن چین.

وقتی ازلمس زنانگیهای توفارغ میشوم

حس شعری کال رهایم نمیکند.

آخرتوهمچودریادرهیچ شعری جانمیشوی.

سپیده ی من بیاتاباآمدنت مرده شبهایم رازنده داری کنی.

مراهم درشعرهایت جاری کن

تاباهم پروازکنیم به ماورای خدا.





_-_نظرات_-_() 

بهار را باور کن...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-09:21 ب.ظ

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شدست

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل بدامن کرده است

باز کن پنجره ها را ایدوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شبهای بلند ،

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد !

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را ...

                    و بهاران را باور کن !





_-_نظرات_-_() 

جای من...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-06:40 ب.ظ

جای من خالی است

جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

                      جای من در زندگی خالی است





_-_نظرات_-_() 

می شود...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-05:28 ب.ظ

می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجویی داشت

                    در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

                   در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟!

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

                   من بهار دیگری را دوست می دارم





_-_نظرات_-_() 

جای من...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-02:17 ب.ظ

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!





_-_نظرات_-_() 

من یک روستایی هستم...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-12:30 ب.ظ

ماه امشب عروس میشود.
نارنجزارهاپشت معبرسفیدروددیوانه میکنندشبگردهای بهاری را
تخت سنگ یادگاری هاامشب دلش برای تن نوشته هایش کوچک شده.
تن لخت شالیزارتشنه ی دل آوازهای دخترکان خواب شالیهاراچرت میزند.
غورباقه های آوازه خوان ترانه ای مبهم رازمزمه میکنند.
نسیم اردیبهشت که میان سبزینه های برگهاطنازی میکند
رازی دردل دارد.
من هم دربغچه ام رازی دارم.
ابرمهربان باریدوباغ چای پریچینهاراسبزکرد.
لیلاکوه لمسهای عشق ممنوعه راخوب به خاطردارد.
دلم میخواهدآنقدرقدبکشم تاخداراکه ازدیلمان هم بلندتراست لمس کنم.
ازمرگ تن نمیهراسم چون پروازمرغان هوایی رابارهادیده ام.
رویای خیس شبنم برتجلی نرگسهای مادربزرگ
تجسم جوانی پدرراروی پرده ای ازشکوفه های آلوچه نقاشی میکند.
سادگیهای روستا که باهیچ ثروتی تصاحب نمیشود.
نیلوفرونیلوفرکه درهیچ شعری جانمیشود.
دلم برای دریاوعطرماهیهاتنگ شده.
شهربرایم چیزبهتری نداشت.
من یک روستایی هستم.
ساده
ساده
ساده.





_-_نظرات_-_() 

مهربانی را بیاموزیم...

نوشته شده توسط :محسن .
پنجشنبه 28 بهمن 1389-12:14 ب.ظ

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

                     - آشناتر شد

سایبان از بید مجنون ،

                     - روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

                      می شود در معنی یک گل شناور شد

 

مهربانی را بیاموزیم

موسم نیلوفران در پشت در مانده است

موسم نیلوفران یعنی که باران هست

                      یعنی یک نفر آبی است 

موسم نیلوفران یعنی

                      یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی

                      می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آیینه ها آمیخت

                      با نگاهی

                      با نفس های نگاهی

                      می شود سرشار -

                      - از رازی بهاری شد

دست های خسته ای پیچیده با حسرت

چشم هایی مانده با دیوار رویاروی

                    چشمها را می شود پرسید

آسمان را می شود پاشید

می شود از چشمهایش ...

                     چشمها را می شود آموخت

می شود برخاست

می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد

می شود دل را فراهم کرد

می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد





_-_نظرات_-_() 

کسی...

نوشته شده توسط :شاهین .
یکشنبه 24 بهمن 1389-11:48 ب.ظ


کسی بی خبر آمد


مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم غم کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو در اندیشه ی پرواز

کسی بسته و آزاد اثیر قفسی باز

کسی خنده کسی غم کسی شادی و ماتم

کسی ساده کسی صاف کسی درهم و برهم

کسی پر ز ترانه کسی مثل خودم لال

کسی سرخ و رسیده کسی سبز و کسی کال

کسی مثل تو ای دوست مرا یک شبه رویاند

کسی مرثیه آورد برای دل من خواند

من از خواب پریدم شدم یک غزل زرد

و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد
 





نظرات() 

خاطرات...

نوشته شده توسط :شاهین .
یکشنبه 24 بهمن 1389-10:47 ب.ظ


باز در چهره خاموش خیال 
خنده زد چشم گناه آموزت 
باز من ماندم و در غربت دل 
حسرت بوسه هستی سوزت 
باز من ماندم و یك مشت هوس 
باز من ماندم و یك مشت امید 
یاد آن پرتو سوزنده عشق 
كه ز چشمت به دل من تابید 
باز در خلوت من دست خیال 
صورت شاد ترا نقش نمود 
بر لبانت هوس مستی ریخت 
در نگاهت عطش طوفان بود 
یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت 
دل من با دلت افسانه عشق 
چشم من دید در آن چشم سیاه 
نگهی تشنه و دیوانه عشق 
یاد آن بوسه كه هنگام وداع 
بر لبم شعله حسرت افروخت 
یاد آن خنده بیرنگ و خموش 
كه سراپای وجودم را سوخت 
رفتی و در دل من ماند به جای 
عشقی آلوده به نومیدی و درد 
نگهی گمشده در پرده اشك 
حسرتی یخ زده در خنده سرد 
آه اگر باز بسویم آیی 
دیگر از كف ندهم آسانت 
ترسم این شعله سوزنده عشق 
آخر آتش فكند بر جانت
 




نظرات() 

محکمه عشق...

نوشته شده توسط :شاهین .
یکشنبه 24 بهمن 1389-09:46 ب.ظ

 و عقل قاضی ، و عشق محکوم ....

 به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت

 ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم

 مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو

 نبودس که در آرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاها که همیشه رفتن به سویش بودید

 حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ، تنها عقل

 و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با

 وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟ قلب نالید

 و گفت: من با وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار

 ثانیه قبل را تکرار میکند و


فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم.





نظرات() 

شبی...

نوشته شده توسط :شاهین .
یکشنبه 24 بهمن 1389-08:45 ب.ظ


شبی غمگین ، شبی بارانی وسرد.. 

مرا در غربت فردا رها کرد 

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد 

به من می گفت: تنهایی ، غریب است 

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست.. 

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد





نظرات() 

دل...

نوشته شده توسط :شاهین .
یکشنبه 24 بهمن 1389-08:44 ب.ظ

گفتمش : دل میخری؟  

گفتا چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند!

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود  باز آمدم او رفته بود

دل ز دستانش بر زمین افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود !!!





نظرات() 

دیشب...

نوشته شده توسط :شاهین .
شنبه 23 بهمن 1389-11:39 ب.ظ


دیشب شب رویای توبود وتو نبودی                 

درگوش من آوای توبود وتو نبودی

دل زیر لب آهسته تمنای تو میکرد

در حسرت ایمای تو بود وتو نبودی

نقاشی دریا  که  کشیدم تک  و تنها

محتاج تماشای تو بود و تو نبودی

آن عطرقلم،جوهر عشق ودل رسوا

خواهان هوس های توبود وتو نبودی

صد قافیه زد دل به هوای سر کوی ات

دل وسعت دریای تو بود و تو نبودی

دیشب که گل از آیینه ی ماه گل انداخت

در فکر تمنای تو بود و تو نبودی





نظرات() 

نیومدی...

نوشته شده توسط :شاهین .
شنبه 23 بهمن 1389-10:38 ب.ظ

نیومدی
چشـم مـن گــم شـد و تـو پنجره‌ها نیومدی
گـفته بـودم واسـه خـــــاطر خــــــدا نیومدی
 
یکــی گفت شــبای مهتاب بشینم دعا کنم
بـالا رفت دســـتای مـن واسـه دعــا نیومدی
 
دلِ مـن اســیر چشمای تـو شد حتی واسه
ایـن کــه ایـن دــیوونه رو کنی رهـــا نیومدی
 
واســه تــو نـوشـته بـودم کـه دلــم دیـــوونته
تــو گـذاشـتی بـه حسـاب یــه خـطا نیومدی
 
یکی گفت اوّل راه ســخت مجـــنونی هنــوز
ســـر گذاشـــتم بــه دل بــــیابـونا نــــیومدی
 
یکی گفت بـــرو واســـه کـــبوترا دونــه بــریز
دلـــــمو ریــــختم واســـه کــــبوترا  نــیومدی
 
ســـبزی زنــدگیمو بستم به غوغــای ضـریح
امـــانت دادم  اونـــو دســت رضــــا نــیومدی
 
نــذرمــو نـوشتمش رو گُـــــلا تــا یـــادم نــره
نــذرا رو یکــی یکــی کـــــردم  ادا  نـــیومدی
 
گـفته بــودم یــه کســــی بــیاد بگه آخـرشه
لااقـــــل بــــیا بـــــرای یــه نگــــــا نـــیومدی
 
گفته بــودن بــــیا از عشـق تـو دیــوونه شده
لااقـــل بــــرای خــــــاطر شـــــــفا نـــیومدی
 
آشِــــناتـرین غــــریبه‌ای تـــو قــصّه‌های مـن
مـــنو کُشـتی تــو غــــریبِ آشــــنا نــیومدی
 
دیدمت رد می‌شـدی از کـوچه‌های خـــاطره
التـــماست کــردمــو گـفتم بـــیا، نـــیومدی؟
 
خوبیا تموم می شن می رن یه جا تو خاطره
مـثِ  تــــو  رفـتی  سـراغِ  خــوبیا نـــیومدی
 
نمی‌گم بــیا، اگـــه دوس نــداری بــیای، نـیا
لااقـــــل فقط  بـهـم بگـــــو چــــرا نـــیومدی؟




نظرات() 

صدای بی صدا فریاد...

نوشته شده توسط :شاهین .
شنبه 23 بهمن 1389-09:35 ب.ظ


 

 

همیشه انقدر ساده نرو لااقل نگاهی به پشت سرت کن

شاید کسی پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدای فریاد

می زند ..... و تو هرگز او را ندیده ای .....





نظرات() 

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟...

نوشته شده توسط :شاهین .
شنبه 23 بهمن 1389-09:18 ب.ظ


چرا؟ چرا؟ چرا؟...
من که نتونستم جواب بدم
شما چطور؟



1
.چرا تو شهروند چشم میدوزن به سبد همدیگه؟

2.چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟
3.چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟

4.چرا وقتی می رن شلوار بخرن مغازه های کفش فروشی رو هم 

5.نگاه می کنن؟

6.چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟

7.چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟

8.چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟

9.چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟

10.چرا روز پدر همه لباس زیر کادو می خرند؟

11.چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟

12.چرا زنها نمیتونن ماشین پارک کنن؟

13.چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و 

پرتغال نه؟

14.چرا هر رابطه ای یا باید مخفی باشه یا به ازدواج ختم بشه؟

15.چرا اگه دوستمون ماشین و خونه بخره ما چشمامون در میاد؟

16.چرا سه تار سه تا تار نداره؟

17.چرا اکثر ماشینها تو ایران یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟

18.چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟

19.چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟

20.چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟(چه 

21.ربطی داره ابرو با روحیه؟

22.چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه 

دراز می کنن؟

23.چرا موقع پخش صحبتهای رئیس جمهور زیرنویس تبلیغاتی 

نمی ذارن؟

24.چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟

25.چرا وقتی یه چیزی خوبه میخایم صاحابش بشیم؟

26.چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز 

فشار میارن؟

27.چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟

28.چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟

29.چرا پشت کامیونها شعر می نویسن?

30.چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟

31.چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟

32.چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟

33.چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟

34چرا زنها سالوادور و فارسی 1 رو از شوهراشون بیشتر 

میبینند؟

35.چرا انقدر حواست پرت شده که نفهمیدی از شماره 32 

بلافاصله پریدم شماره 35؟

36.چرا انقدر ساده ای که الان رفتی دوباره بالا شماره 32 تا 35 

رو دیدی؟

37. چرا به چشماتم شک داری ها ؟! چرا





نظرات() 

خدانگهدار...

نوشته شده توسط :شاهین .
شنبه 23 بهمن 1389-08:28 ب.ظ


قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم

فرصت نشد بمونم و از تو نگهداری کنم

گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برام

گفتم صدات و نشنوم ندیده از پیشت برم

من میرم ولی باز تو بدون همیشه

یاد تو از خاطر من فراموش نمیشه

گل من خوب میدونی بی تو تک و تنهام عزیزم

اگه تو نباشی میمیرم

سهم من از تو دوری تو لحظه های بیکسی

قشنگی قسمت ماست که ما بهم نمیرسیم

همیشه زنده میمونن یاد تو ترانه هام

من و ببخش اگه بازم اشکام چکید رو نامه هام

دیگه تموم شد فرصتم خاطره هام پیشت باشه

تموم خاطرات خوش ! خدانگهدارت





نظرات() 

علی شریعتی

نوشته شده توسط :رضا .
شنبه 23 بهمن 1389-08:17 ب.ظ

چه امید بندم در ابن زندگانی
که در ناامیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
 
بنالم زمحنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت همه شام تا روز
تو گویی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزوسوز
 
بود کاندرین جمع ناآشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی؟
شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک
ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
 
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
 
ندانم در آن چشم عابدفریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟
 
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد؟
ندانم که از بخت بد، آخر کار
لبان که از ان لبان کام گیرد؟






نظرات() 

من چیستم ؟

نوشته شده توسط :رضا .
شنبه 23 بهمن 1389-08:09 ب.ظ

من چیستم ؟

افسانه ای خموش در آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

من چیستم ؟

برجا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

من چیستم ؟

یک لکه ای ز ننگ به دامان زندگی

وز ننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضجه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ





نظرات() 

flower

نوشته شده توسط :رضا .
شنبه 23 بهمن 1389-08:05 ب.ظ

عکس وبلاگ 16





نظرات() 

دوست دارم:.

نوشته شده توسط :رضا .
شنبه 23 بهمن 1389-07:50 ب.ظ


مرگ را دوست دارم o0o0o0o0o به خاطر سکوتش

گل را دوست دارم o0o0o0o0o به خاطر زیبا ییش

دریا را دوست دارم o0o0o0o0o به خاطر بزرگیش

کوه را دوست دارم o0o0o0o0o به خاطر صبوریش

باران را دوست دارم o0o0o0o0o به خاطر آرامشش

شبنم را دوست دارم o0o0o0o0o به خاطر طراوتش

و آخرتو را دوست دارم o0o0o0o0o به خاطر مرگ وگل





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic