ماییم و نوای بی نوایی.............................بسم الله اگر حریف مایی

عشق بازی به همین آسانی است...

نوشته شده توسط :شاهین .
سه شنبه 12 بهمن 1389-10:00 ب.ظ

عشقبازی به همین آسانی است…

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است…

شاعری با کلماتی شیرین

دست ارام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل ارام و تسلا و مسیحای کسی با جمعی

عشقبازی به همین آسانی است…

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنج ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتریهایت را ببری با خود تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است…

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه سالم کالای ارزان به همه

لقمه نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در اخر روز

و نگهداری یک خاطره خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی  با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است…





نظرات() 

هر شب...

نوشته شده توسط :شاهین .
سه شنبه 12 بهمن 1389-07:57 ب.ظ

هر شب تو را در دفترم جا می گذارم

در خواب بی تو سر به صحرا می گذارم

تصویر دریا می کشم در ذهن خیسم

در ساحلش یک مرد تنها می گذارم

در چشمهای مرد ابر سرخ گریه

در دست او یک مشت سرما می گذارم

طبق روال هر شبم اینجای قصه…

خود را…

قلم را…

شعر را وا می گذارم

محو خیالت می شوم آرام ارام

در سرزمین خاطرت پا می گذارم

قافیه را در مصرع پایانی شعر

تا شوق دیدار تو… فردا می گذارم





نظرات() 

زندگی چیست؟

نوشته شده توسط :شاهین .
سه شنبه 12 بهمن 1389-07:56 ب.ظ

زندگی چیست؟

زندگی یک گل سرخ

که من از بوته ی احساس خودم می چینم

لب یک پنجره  ی آبی چوبی

به تماشای جریان سرخی اش می شینم

لب این پنجره تا این گل هست

می توان تا قله های اوج رفت

می توان پرنده بود

از دره های غم گذشت

زندگی دیگر چیست؟

زندگی راز شکیبایی توست

وقت آزادی پروانه ی عشق

که تو از عمق وجود

در پیله ی دل پروردی

از برای آزادی اش

مهرش از دل افکندی

از عشق خود دل کندی

و باز زندگی

رودی خروشان

می رود از کنار تو

پا در این رود گذاری

تا همیشه در جریانی

ورنه از دور ببینی

از قافله جا می مانی…





نظرات() 

بپوشانم با عشق...

نوشته شده توسط :شاهین .
سه شنبه 12 بهمن 1389-07:55 ب.ظ

برهنه ام

بپوشانم با عشق

شهری خالی ام

پرم کن از ازدحام

برگی خشکم

در آخر زمستان

بلرزانم از آواز پرنده ای

سرشارم کن از شادی

بگو به باد

برقصد زیر دامنم

تا بریزد

از انگشتانم پروانه ها

می خواهم تنت

ننوی خوابم شود

تا غرق شوم

در موج دستانت

برهنه ام

بپوشانم با عشق…





نظرات() 

گلایه...

نوشته شده توسط :رضا .
سه شنبه 12 بهمن 1389-03:16 ب.ظ


شكوه دارم از

سردی زمین

روزگار سرد

زندگی تلخ

عشق را می شناسم

و خاك را

روح عاشق من

مرا به سپیدارها می رساند

ولی من هنوز

گلایه دارم از ناملایمات روزگار

لحظه های بی قرار...





نظرات() 

غم...

نوشته شده توسط :رضا .
سه شنبه 12 بهمن 1389-12:07 ب.ظ


شانه هایم زیر بار غم شكست

شاخه های سبز امیدم شكست

عشق ما در شیشه فرهاد بود

عشق شیرین ریشه اش در باد بود

هیچ كس حرف صداقت را نزد

هیچ كس دل را بر این دریا نزد

یك نفر امروز در چشمم شكست

یك نفر بار سفر بست و گسست

یك نفر با خاطراتم دور شد

یك نفر با قصه ها محشور شد





نظرات() 

« زاب »

نوشته شده توسط :رضا .
سه شنبه 12 بهمن 1389-10:05 ق.ظ


وجودم تاریك  است.

درست مثل رنگ خالص  بدی

خبری از معجزه نیست.

ناجی من فراری شده.

از بس كه كلاغ روی بام سیاه بود،

سایه اش ارزان خود را به باد فروخت.

حالا،هوا نیز برایم سنگین است.

حتی،نگاه ستاره نیز سنگین است.

چه كنم با قلب سیاهم؟!

كه اگر اندكی روشن می نمود،

تو از آن  نمی گریختی.

اما،ای كاش می دانستی،

قلبم به خاطره شعله های جان گداز عشق سوخت.

وآن چیزی كه تو دیدی خاكستر سیاهش بود،

نه وجودی كه در اوج سیاهی عاشق مانده!

 





نظرات() 

تولد...

نوشته شده توسط :محسن .
سه شنبه 12 بهمن 1389-01:03 ق.ظ

برای وصف مهربانی ات
واژه ها
در حریم ذهنم
به تفکر نشسته اند.

کاغذ های تصورم
با حجم خالی
می دوند

اشعار نابالغ ام
در برابر
فهم کلامت
به زانوی خود
بوسه می زنند.

باید
لحظه ی آغاز حضورت را
هنگام
چکیدن ذوق جوانم
در حاشیه ی معتدل
نوازش هایت
جشن بگیرم.




_-_نظرات_-_() 

قسم...

نوشته شده توسط :محسن .
سه شنبه 12 بهمن 1389-12:55 ق.ظ

قسم
قسم به ماه و خورشید
به درخشندگی ستاره ها...
هراس از دست دادنت خواب را دزدیده!...
رنج و عذاب را افزایش ،
امید را کم...!
پس می روم به انتظار مرگ!
به انتظار چیزی که مال من است و ...
دور از من!
تو را می گویم!
عشق تو سهم اندک من از
زندگی ست!...
از زندگی رو به زوالم...!




_-_نظرات_-_() 

عشق معصوم...

نوشته شده توسط :رضا .
سه شنبه 12 بهمن 1389-12:20 ق.ظ


خوب من،فرصت دیدار همین یك نفس است

بعد از این لحظه،جهان بی تو،برایم قفس است

خوب من حرف بزن گر چه خودت می دانی

در همه حال خدا هست كه فریادرس است

وه چه پندار غریبی است كه می انگاری

عشق معصوم من آلوده به رنگ هوس است

ساحت پاك تو رنگین شده از مدعاین

هر كجا باغ گلی هست،پر از خار و خس است

جای شك نیست در احساس وفاداری من

كه وفادارترینم من و این گفته بس است





نظرات() 

امتحان عشق

نوشته شده توسط :رضا .
سه شنبه 12 بهمن 1389-12:19 ق.ظ


در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه ی سفید !

یک دنیا حرف ناگفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی . . .

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود

در این سکوت بغض آلود

 قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند !

و برگه سفیدم

عاشقانه قطره را به آغوش می کشد !

عشق تو نوشتنی نیست . . .

در برگه ام ٬ کنار آن قطره

یک قلب کوچک میکشم ...

وقت تمام است

برگه ها بالا . . .





نظرات() 

حسرت

نوشته شده توسط :رضا .
دوشنبه 11 بهمن 1389-11:54 ب.ظ


دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم

با یک دنیا غم و حسرت دل از اغوش تو کندم

به آسونی یک قصه تو از عشقم گذر کردی

دلم یک گلوله آتش تو اون شعله ور کردی

میون این همه عالم شدم تنهاترین تنها

منو اینجا رها کردی تو در این گوشه دنیا

با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم

دیگه حتی یه بار من به عشقت دل نمی بندم

ببین بغض شکستمو رو نمی گم بی ریا بوده

اگه چیزی برام مونده یک مشتی خاطره مونده

واسه این عاشق ساده یه روز مثل خدا بودی

نمیدونست دل ساده که خیلی بی وفا بودی

با اینکه دل بریده ام من شکست بال پروازم

هنوزم تو این غربت برات معنای آوازم

با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم

دیگه حتی یه بار من به عشقت دل نمی بندم





نظرات() 

نگاه خیس...

نوشته شده توسط :محسن .
دوشنبه 11 بهمن 1389-11:53 ب.ظ

حسرت به دلم ماند
که در چشم هایم
خیره بمانی

می ترسم پلک های خیسم
برای همیشه
آرزوی تماشای مردمکان آبی ات
را به دلم بگذارند!

پلک هایی که در آغوش هم مرده اند!

و هرگز نبینم نگاه معصومانه ات
را در نگاهم
من هیچگاه تمام رخ تو را ندیدم!!




_-_نظرات_-_() 

کاش میشد پرنده باشی

نوشته شده توسط :رضا .
دوشنبه 11 بهمن 1389-11:51 ب.ظ


آخر کوچه ی بن بست

عاشقی که رفته ازدست

مثل یک سایه ی بی جون

که به دیوارشده پیوست

توی جیباش چندتا کاغذ

کاغذ خونده نخونده

نسوزونده نامه هاشو

نامه هاش اونو سوزونده

مثل عابری که مونده

میون یه راه باریک

راه پیش وپس نداره

توی لحظه های تاریک

واسه موندن دست خسته ش

شده با صخره گلاویز

زیر پاهاش پل مشکوک

دیگه صبرش شده لبریز

بالای سرش یه قله س

پایین پاهاش یه دره

باز دل ساده ویک عشق

ماجرای گرگ وبره

کاش میشد پرنده باشه

ازپل شکسته پا شه

دیگه ترسی رو زمین نیست

وقتی آسمون باهاشه.............................!





نظرات() 

برای تو مستم

نوشته شده توسط :رضا .
دوشنبه 11 بهمن 1389-11:47 ب.ظ


برای تو مستم

          اگر مستانه ی عشقم تویـی مقصـــــود و محبوبــــم

         اگر مستی کنم گاهــــــی به یاد تــوسـت ای خوبـم

          اسیرم مـن دراین شب ها به سـوز عشق تو زنده ام

          خوشم تنــــها به یـاد تو خوشــــم که دل به تو دادم

          به عشقـت دیــن و دل دادم بیا با من که مستانــــم






نظرات() 

√ دیــگه دیــــره واسـه مونــدن . . .

نوشته شده توسط :رضا .
دوشنبه 11 بهمن 1389-11:45 ب.ظ

دیگه دیــره واسه مونــدن
                دارم از پیش تـــو میــرم
جــدایی سهم دستـامــه
                 که دستـاتــو نمیگیــرم


                                       تــو این بارون تنهایــی
                                                        دارم میــرم خداحافـــظ

شـده این قصــه تقدیــرم
                    چــه دلگیـــرم خداحافـــظ
 


                                  دیگــه دیــره دارم میــرم، چقد این لحظه ها سختــه
                                  جـــدایی از تـــو کابوســه، شبیـه مـــرگ بی وقتــه



دارم تــو ساحل چــشـمات،دیــگه آهستــه گم میــشم
                        بــرام جایی تــو دنیـا نیست، تــو اوج قصــه گم میــشم





نظرات() 

دلم گرفته

نوشته شده توسط :رضا .
دوشنبه 11 بهمن 1389-11:42 ب.ظ


پشت دیوار تنهایی ها نشستم

برای تو و قلب پاکم گریه کردم

گفتم یبا ای نازنینم

بیا که دیگر طاقت دوری ندارم

گفتم بیا قفل سکوتم را شکستم

بیا ببین که  دل به آوای تو بستم

گفتم ببین تاج غرورم زیر پایت

شد ذره ذره قلب من با آن نگاهت

گر  نرفتم من دو پایم خسته بود

هر چه من فریاد کردم هر دو گوشت بسته بود

نازنین این دل شکست از جور تو

شور عشق و عاطفه پژمرد از هجران تو

این منم تنهای تنها خسته از بیداد تو

تو کجایی ؟ بسته اند آنجا مگر چشمان تو؟ .......





نظرات() 

هنوز شقایق هست...

نوشته شده توسط :محسن .
دوشنبه 11 بهمن 1389-10:13 ب.ظ

از دور دست بشریت امده ام
عشق را در موزه ای دیدم
به نام مجنون ثبت شده
لبخند را کودکی صادقانه معنا کرد
فقرمیان کتابهای خاک گرفته پرسه میزد
و جوانی در قاب چهره اش سیگار میکشید
پشت چراغ قرمز دخترکی قلبش را به حراج گذاشته بود
وبا ترمز مرد از چراغ قرمز گذشت
مادری در زنبیل خریدش عشق به خانه میبرد
و مرد کور با صدای سازش
زیر سنگینی نگاه عابران فریاد میزد
به یاد سهراب افتادم
سراغش را از مرد گلفروشی گرفتم
و شاخه ای شقایق مهمانم کرد




_-_نظرات_-_() 

بی اندازه...

نوشته شده توسط :شاهین .
دوشنبه 11 بهمن 1389-10:04 ب.ظ



تودروغگو نیستی

من حواسم پرت است

گفته بودی دوستم داری بی اندازه.

خوب که فکر میکنم

تازه میفهمم که "بی اندازه"  یعنی چه!




نظرات() 

بهار نو رسیده...

نوشته شده توسط :محسن .
دوشنبه 11 بهمن 1389-09:05 ب.ظ

بهاری که خزانش در پی است
هم چون شکوفه ی سرخ گیلاسی است
که به تشویش بر چیده شدن
خود را به دامان بادها می سپارد.

آن نورسیده بهارم من
-تن به خزان داده-
بی آن که رویای باروری را
در ذهنم
گردن فراز کرده باشم




_-_نظرات_-_() 

قلب من

نوشته شده توسط :رضا .
دوشنبه 11 بهمن 1389-08:12 ب.ظ






نظرات() 

نازنینم...

نوشته شده توسط :شاهین .
دوشنبه 11 بهمن 1389-06:57 ب.ظ



نازنینم!

باز عطر یاد تو،در خاطره ی اتاقم پیچید!

باز مهربانی چشمهایت،

پنجره ی خیالم را ستاره باران کرد!

باز گرمی دستانت،

روحم را تا دورترین،لمس یادها برد!

نازنینم!

به شب و روز قسم!

به تلؤلؤ امواج قسم!

به برگ برگ شاخه های درختان قسم!

به بی قراری بادهای سرگردان قسم!

به آواز قمری های حیاتم قسم!

نـــمی توانم پلکهایم را به روی خیال تو ببندم!

نــــمی توانم!

نــمی توانم عطر یاد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!

نـمی توانم!باورکن،نمی توانم!

نازنینم!

ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟

ایـــن همــــه روز را چگونه به تنهایی دوره کنم؟

ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از امیّد، روشن نگه دارم؟

ایـــن همــــــه فصل را تا به کی،خط بزنم؟

چگونه دوستت دارم ها را ترسیم کنم

که کلمه ای حتی،از یاد نرود؟

قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را،

با کدام قلم،برایــت بنگارم؟

آخــــر برای تک تک واژه های بی قراریم، 

قلمها را طاقتی نیست!

.....

نازنینم!

به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا،

دلم گرفته است!

به دیدار ایــــن دل غمگین بیا!

شانه هایــت را برای ایــــن هــمه بارش،کم دارم!




نظرات() 

درد...

نوشته شده توسط :شاهین .
دوشنبه 11 بهمن 1389-06:51 ب.ظ



معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز

 معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و

 داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو

 میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:


خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه

 برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول

 داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و

 توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . 





نظرات() 

گفتاکه می بوسم تورا...

نوشته شده توسط :شاهین .
دوشنبه 11 بهمن 1389-06:43 ب.ظ



گفتا که می بـوسـم تـرا،  گفتم تمنی میکنم             گفتا اگر بینـد کسی، گفتم که حاشـا میکنم

 

گفتا ز بخـت بد اگر، ناگه رغـیب آید ز در               گفتم که با افسونگری، اورا ز سر وا میکنم

 

گفتا که تلخی های مَی، گر ناگـوار افـتد مرا            گفتم که با نوش لبم، آنرا گـوارا میکنم

 

گفتا چه می بینی بگو، در چشم چون آئینه ام         گفتم که من خود را در آن، عُـریان تماشا میکنم

 

گفتا که از بی طاقتی، دل قـصـد یغـما میکند           گفتم که با یغـماگران،  باری مُـدارا میکنم

 

گفتا که پیـونـد ترا،  با نقـد هستی میخرم              گفتم که ارزان تر از این، من با تو سودا میکنم

 

گفتا اگر از کوی خود، روزی ترا گفتم بُـرو           گفتم که صـد سال دگر، امروز و فـردا میکنم





نظرات() 

بابادک...

نوشته شده توسط :محسن .
دوشنبه 11 بهمن 1389-06:39 ب.ظ

من به کودکی ام بازگشته ام
با قد و قواره ی شعور بیست و چند سالگی ام
و آنچنان مست از هوا کردن دلم
به سمت نگاهت
که دست عشق
گره سرنخش به انگشتانت
روز به روز محکم تر می کند.





_-_نظرات_-_() 

i love you

نوشته شده توسط :رضا .
دوشنبه 11 بهمن 1389-06:00 ب.ظ


 چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ


 وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن


 ای کاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست.





نظرات() 

خواب زمستانی...

نوشته شده توسط :محسن .
دوشنبه 11 بهمن 1389-05:33 ب.ظ

آی گنجشک ها بازیگوش!
چه بی خیال و رها!
بر نازک ترین
و بلندترین شاخه ها
بی هیچ اندیشه و هراسی
یک لحظه می نشینید
قبل از آنکه
دست های خشک و چرو کیده ی درخت
باور کند لمس پاهای کوچک تان را
باز زود برمی خیزید
.........
جیک جیک ها و
پریدن های پی در پی تان،
آشفت خواب زمستانی او را
آه! طفلکی داشت ذوق می کرد
به خاطر شنیدن صدای پای زندگی
داشت خواب بهار را می دید،
که با لبخندی دلبرانه،
برایش سوغات آورده بود
لباسی سراسر سبزی
لباسی از جنس شکوفه
.............................
حالا دیگر
خوابی نیست
اوست و دشتی،
ساکت و،
سپید و،
سرد،
و کوهی عبوس
سیاه وسپید ،
برابرش، نشسته رو در رو،
و دست هایی خاکی
خالی و،
خشک
....................
آی گنجشک های بازیگوش!
سبک سری کمتر،
کمی آرام تر آخر،
درخت هنوز
خوابش می آید،
با خمیازه های زمین،
چرت گرفته چشمانش را
و هنوز می اندیشد
که بهار می آید،
با لبخندی دلبرانه
برایش سوغات می آورد
لباسی سراسر سبزی،
و لباسی از جنس شکوفه
......
آی گنجشک های بازیگوش!
کمی آرامتر
بگذارید تا با لالایی های زمین
به خوابی عمیق
باز رود
شاید دوباره
بهار بیاید و......




_-_نظرات_-_() 

وداع...

نوشته شده توسط :شاهین .
دوشنبه 11 بهمن 1389-02:23 ب.ظ


آخرین شب گرم رفتن دیدمش

لحظه های واپسین دیدار بود

او به رفتن بود و من در اضطراب

دیده ام گریان دلم بیمار بود

گفتمش از گریه لبریزم مرو

گفت جانا ناگزیرم ناگزیر

گفتم او را لحظه یی دیگر بمان

گفت می خواهم ولی دیرست دیر

در نگاهش خیره ماندم بی امید

سر نهادم غمزده بر دوش او

بوسه های گریه آلودم نشست

بر رخ و بر لاله های گوش او

ناگهان آهی کشید و گفت وای

زندگی زیباست گاهی گاه زشت

گریه را بس کن مرا آتش مزن

ناگزیرم از قبول سرنوشت

شعله زد در من چو دیدم موج اشک

برق زد در مستی چشمان او

اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت

قطره قطره از سر مژگان او

از سخن ماندیم و با رمز نگاه

گفت میدانم جدایی زود بود

با نگاه آخرینش بین ما

هایهای گریه بدرود بود






نظرات() 

ناز خوب رویان...

نوشته شده توسط :شاهین .
دوشنبه 11 بهمن 1389-02:22 ب.ظ



چه خوش نازیست ناز خوبرویان

ز دیده رانده را در دیده جویان

به چشمی قهر بی‌اندازه کردن

به دیگر چشم لطفی تازه ‌کردن

به چشمی خیرگی کردن که برخیز

به دیگر چشم دل‌دادن که مگریز

به صد جان ارزد آن رغبت که جانان

نخواهم گوید و خواهد به صد جان





نظرات() 

به دیدارم بیا...

نوشته شده توسط :شاهین .
دوشنبه 11 بهمن 1389-02:17 ب.ظ



به دیدارم بیا ای یار كه من در بند پائیزم 
مرا همخانه كن با خویش كه با عشق تو لبریزم 
از این شبهای تكراری ببر من را به بیداری 
رفیق فصل دلتنگی تو از دردرم خبر داری 
همیشه وقت تنهایی تو یارو یاورم هستی 
تو حرف اولم بودی تو حرف آخرم هستی 
به دیدارم بیا ای یارم مرا لبریز خواستن كن 
اگر میل سفر داری تو با من عزم رفتن كن 
منو پر كن پر از خوابی كه با تو دیدنی باشه 
نگاهم را تو فهمیدی .سكوتم را تو میشنیدی 
ولی افسوس و صد افسوس كه حالم را نپرسیدی 
تو از حال من عاشق پریشانی و ترسانی 
نگاهم را تو فهمیدی. سكوتم را تو میشنیدی 
ولی افسوس و صد افسوس كه حالم را نپرسیدی 
ولی این را بدان هرگز تو عشقم را نفهمیدی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic